یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

یسنا گلی

یسنا جونم پاش آخ شده

سلام جیگملم این چند روز گذشته تقریبا همش با نگرانی استرس واسمون گذشته. عصر چهارشنبه رفتیم خونه بابا جون و دیدیم که خاله ژيلا اینا هم اونجا هستن و تو خیلی خوشحال شدی که حوریه و فاطمه هستن و میتونی باهاشون بازی کنی  بعد چند دقیقه فهمیدیم که باباجون و مامان جون دارن میرن دیدن یکی از آشناهامون که از حج اومده بودن و ما هم تصمیم گرفتیم که بریم و به حوریه گفتیم زود برمیگردیم تا دوباره شماها بازی کنین اونجا که رفتیم کلی نی نی بود و تو هر چند دقیقه با یکیشون بازی میکردی و اینقدر خوشحال بودی اصلا ننشستی و همش داشتی این طرف و اونطرف میدویدی و میخندیدی قربونت برم بعد یک ساعتی برگشتیم خونه باباجون اینا و تو با حوریه مشغول بازی شدی تا...
16 ارديبهشت 1391

یسنا و هواپیمای بادی

سلام عزیز دلم سه شنبه شب خونه عمو بابایی دعوت بودیم .یه مهمونی جا مونده از مهمونی های عید بود واسه خاطر اینکه عمو و خانومشون به سفر حج مشرف شده بودن مهمونی نتونستن بدن تو ایام عید.البته  بعد برگشتنشون از حج یه ولیمه تو هتل آسمان دادن و ما هم رفتیم.اما لطف کردن و دوباره مهمونی گرفتن و دعوتمون کردن البته این دفعه مهمونی تو خونشون بوداونشب عمو بهت یه هواپیمای بادی خوشمل بزرگ دادن.تو هم  کلی ذوق کرده بودی و همش باهاش بازی میکردی نفسم و این طرف و اونطرف میدویدی تا آخر شب آخر شب هم لطف کردن و دادنش به خودت  و آوردیش خونه.دستشون درد نکنه ...
16 ارديبهشت 1391

یسنای مامان+عکس

سلام قند عسل مامان قربونت برم من که دیگه کم کم داری دخمل خوبی میشی و بهانه گیری هات کم شده در ضمن غذا خوردنت هم بهتر شده و گاهی وقتا خودت ازم میخوای که بهت غذا بدم وای نمی دونی که چقدر خوشحالم که داری به روزهای قشنگ قبلیت برمیگردی و حالت داره کم کم میاد سر جاش دیروز تقریبا بدون گریه کردن لالا کردی و ازم خواستی تا واست قصه بگم تا خوابت ببره. چند روز قبل داشتیم عکسهای توی گوشی بابایی را نگاه میکردیم دیدیم که چند تا از عکسهای مسافرت بندر عباس اونجا بوده و ما یادمون نبوده. حالا با تاخیر دو ماهه عکسهارو واست میزارم عسلم                   &nb...
11 ارديبهشت 1391

دوران سخته یسنا جونم

سلام جوجوی مامان هفته گذشته زیاد روزهای خوبی نداشتی و به خاطر ترک شیر خوردن خیلی خیلی بهت سخت گذشت و هنوز که هنوزه نتونستی با این موضوع کنار بیای و به شرایط جدید عادت کنی اما خدا رو شکر نسبت به روز اول خیلی بهتری و یه کم حاضر شدی در طول روز غذا بخوری اما کل روز غر میزنی و گریه میکنی و بهانه های الکی میگیری و همه میگن اینها واسه خاطر وابستگیت به شیر خوردن هستش و الان که دیگه نمیخوری از لحاظ روحی بهم ریختی و کم کم به حالت قبل برمیگردی.   بقیه در ادامه مطلب.......   بیشترین مساله ای که اذیتت میکنه خوابیدنت بدون شیر خوردنه چون تا حالا فقط و فقط با شیر خوردن میخوابیدی و تحت هیچ شرایطی به شکل دیگه ای نمیخوابیدی. &...
10 ارديبهشت 1391

یسنا غذا نمیخوره

سلام عزیز دلم الان ساعت ١٢.٣٠ ظهر هستش و تو گل دخمل هنوز لالایی.  آخه شب تا دیر وقت بیدار می مونی و میخوای بازی کنی و صبح ها دلت میخواد لالا کنی  دخمل گل مامان  تازگیا دیگه خیلی کم غذا میخوری و روز به روز داری لاغرتر و کوچولوتر میشی . الان تقریبا شش ماهه که وزنت اصلا تغیر نکرده و روی ١٠ کیلو ثابت موندی .و این مسئله دیگه نگران کننده شده واسم کل روز غذات فقط شده همون یه ذره شیر که میخوری و دیگه  اونروز خیلی بخوای دل منو شاد کنی و غذا رو هم خیلی دوست داشته باشی نهایت ٤ تا قاشق غذا میخوری و همین میشه غذای اونروزت و دیگه هیچی نمیخوری............   بقیه در ادامه مطلب.....  واسه همین دیگه تصمیم ...
3 ارديبهشت 1391

یسنا جون و عکاسی

سلام موش کوچولوی مامان قربونت برم من که این روزا همش کارت شده بازی کردن با عروسکات و وسایل آشپزخونت و شعر خوندن. البته در این بین هر چند دقیقه یه بار میری سراغ کندی و  سلام میکنی بهش وباهاش حرف میزنی و میگی یه بوس بده.  کندی هم اگه سرحال باشه سرشو بالا میاره و تو نوکشو میبوسی اگه هم نه یا ازت فرار میکنه و یا اینکه میپره بالا به طرفت و تو میترسی و یه چند لحظه ای نمیری طرفش.آخه کندی هم دیگه تورو شناخته و میدونه که تا نبوسیش بیخیال نمیشی واسه همین گاهی بیچاره ازت فرار میکنه. اما دوباره بعد چند دقیقه روز از نو و روزی از نو   بقیه در ادامه مطلب.........       دیروز عصر بعد اینکه بابای...
30 فروردين 1391