یسنا جونم پاش آخ شده
سلام جیگملم این چند روز گذشته تقریبا همش با نگرانی استرس واسمون گذشته. عصر چهارشنبه رفتیم خونه بابا جون و دیدیم که خاله ژيلا اینا هم اونجا هستن و تو خیلی خوشحال شدی که حوریه و فاطمه هستن و میتونی باهاشون بازی کنی بعد چند دقیقه فهمیدیم که باباجون و مامان جون دارن میرن دیدن یکی از آشناهامون که از حج اومده بودن و ما هم تصمیم گرفتیم که بریم و به حوریه گفتیم زود برمیگردیم تا دوباره شماها بازی کنین اونجا که رفتیم کلی نی نی بود و تو هر چند دقیقه با یکیشون بازی میکردی و اینقدر خوشحال بودی اصلا ننشستی و همش داشتی این طرف و اونطرف میدویدی و میخندیدی قربونت برم بعد یک ساعتی برگشتیم خونه باباجون اینا و تو با حوریه مشغول بازی شدی تا...



